یوسف خاکیان
ریچارد حرف نمی زند یکشنبه شب مورخ 20 آذرماه پس از خروج از روزنامه و به قصد دیدن تئاتر «ریچارد سوم» به کارگردانی آتیلا پسیانی و نویسندگی محمد چرمشیر راهی تماشاخانه ایرانشهر شدم هنگامی که به آنجا رسیدم ساعت حدود 6:20 دقیقه عصر بود و طبق تماس تلفنی که با من گرفته بودند قرار بود ساعت 6:30 دقیقه نمایش آغاز شود در آستانه ورود به سالن انتظار به سمت قسمت اطلاعات رفته و با معرفی خود با آنها خوش و بشی کرده و بلیط ویژه خبرنگاران را از آنان تحویل گرفتم و داخل شدم جمعیت زیادی در آنجا نبود در حالی که با خود می گفتم چرا اینجا اینقدر خلوت است به گوشه ای رفته و روی یک صندلی نشستم از تنی چند از دانشجویان و خبرنگاران آنجا بودند اما خبر از هیچ هنرمندی نبود، راستش اصلا نمی دانستم که قرار است هنرمندی برای تماشا بیاید یک ربع ساعت از جا برخاستم و به یکی از مسئولان سالن گفتم: مگر نمایش ساعت 6:30 شروع نمی شود؟ او گفت: خیر ساعت 7 شروع می شود من هم به بهانه اینکه هم وقت بگذرد به سمت کافی شاپ تماشاخانه که در طبقه دوم قرار داشت رفتم . پس از چند دقیقه برگشتم و دیدم سالن سالنی که تا چند لحظه پیش خلوت بود حالا تقریبا شلوغ شده، چند لحظه روی صندلی نشستم تا اینکه چند لحظه بعد چند نفر وارد سالن شدند که سه نفر میان آنها از هنرمندان بودند یکی از این سه نفر حمید سمندریان یکی از کارگردانان به نام ایرانی بود نفر دوم دکتر علی رفیعی و نفر سوم نیز کارگردان نمایش ریچارد سوم یعنی آتیلا پسیانی بودند. ترجیح دادم از دور نظاره گر آنان باشم تا اینکه نزدیکتر رفته و شانس تماشای از دور این عزیزان (به قول سینمایی ها لانگ شات) را از مردمک چشمانم بگیرم بنابراین روی صندلی خود ماندم اما این نشستن چند لحظه بیشتر دوام نداشت چرا که می خواستم با آتیلا پسیانی مصاحبه کنم. جمعیت بیشتر شده بودند و من می دانستم که شانس مصاحبه با آتیلا پسیانی به دلیل انبوه جمعیت بسیار کم است اندکی بعد به سمت اتاقی که سه عزیز نام برده شده در داخل آن بودند رفتم و به انتظار ایستادم تا بیرون بیایند. انتظارم زیاد طول نکشید و هر سه به همراه دو نفر دیگر و یک عکاس از اتاق بیرون آمدند در راهروی باریکی که به اتاق منتهی می شد رودرروی آتیلا پسیانی قرار گرفته و با او سلام و علیک کردم، به گرمی دست من را فشرد و با اینکه برای اولین باری بود که من را می دید انگار که من چه کسی باشم با مهربانی گفت: حال شما چطوره؟ پس از سلام و علیک ضبط خبرنگاری ام را از کیفم بیرون آورده به او گفتم: جناب پسیانی اگر اجازه بفرمایید چند سوال کوتاه در مورد نمایش ریچارد سوم از شما بپرسم آتیلا پسیانی لبخندی زد و به پشت سر و روبرویش که مملو از مردمی بود همگی منتظر او بودند نگاهی کرد و با خنده ای که چهره اش را دوست داشتنی تر می کرد گفت: مصاحبه؟ گفتم: بله، با دست اشاره به مردمی که او را با چشمهایشان صدا می کردند گفت : تو این وضعیت؟ و در حالی که لبخندش ملیحتر می شد ادامه داد الان قلاب انداختی منو گرفتی؟ سپس به سمت جمعیت به راه افتاد و در حالی که از من دور می شد گفتم: تلفن رو هم که جواب نمی دید؟ گفت: سعی می کنم و سپس در جمعیت گم شد . چند لحظه بعد دکتر علی رفیعی در حالی که در کنار آتیلا پسیانی و حمید سمندریان ایستاده بود به جمعشان خانم هما روستا و علی دهکردی هم اضافه شده بودند زنگ افتتاح نمایش ریچارد سوم را نواخت و پس از آن همه به سمت محل اجرای نمایش که بود به راه افتادند. گوشه ای ایستادم تا مردم به داخل سالن بروند تا من بتوانم با طیب خاطر بیشتری از پله های سالن اصلی پایین بروم. راستش را بخواهید تا به حال اینهمه هنرمند را یکجا ندیده بودم خیلی ها آمده بودند که تک تک یا دو نفر یا سه نفره از جلوی دیدگانم می گذشتند، هر کدام که از کنارم رد می شدند به آنها سلام می کردم و جالب برایم بود که اکثریت قریب به اتفاقشان به گرمی و مهربانی نه تنها با من بلکه با بقیه کسانی که کنارشان بودند خوش و بش می کردند، در میان هنرمندانی چون دانیال حکیمی، علیرضا خمسه، رضا میرکریمی، مریم معترف، ولی الله شیراندامی، هنگامه قاضیانی، پیام دهکردی، اصغر همت، بهرام شاه محمدلو، رضا فیاضی، افشین هاشمی، جمشید گرگین، شکوفه هاشمیان، علی هاشمی و... بودند در میان جمع هنرمندان و هنردوستان به داخل سالن رفته و دقایقی چند پس از ورود نمایش شروع شد، اگر بخواهم نمایش ریچارد سوم را در اینجا تعریف کنم نه در توان و سواد من می گنجد که بخواهم از نوشته محمدچرمشیر و هنر کارگردانی آتیلا پسیانی سخن بگویم و نه اینکه به خود چنین اجازه ای می دهم بعلاوه اینکه این نمایش بیش از آنچه به قلم من به تصویر کشیده شود در عمل به تصویر کشیده شده و هنرنمایی هنرمندان آن خود گویای زیبایی این نمایش است بنابراین تنها بسنده می کنم به ذکر دو سه مورد که تا امروز که چند روز از اجرای آن شب می گذرد هنوز مزه اش لای دندانهایم مانده، یکی اینکه توانمندی هنرمندان جوان این نمایش در کنار استاد پسیانی که الحق و الانصاف حق شاگردی این استاد بزرگ را به خوبی ادا کرده و جواب تمرینهای چند ماهه برای اجرای این نمایش را داده اند راستش نمی دانم از کدامیک از نقش آفرینان بگویم که هرکدام در نوع خود صفحه ای باید برایشان نوشت از خود آتیلا پسیانی گرفته که بسیار خوب نقش ریچارد را ایفا کرد و با بازی بدون کلام خود تاثیری شگرف در کل نمایش داشت و حضورش با اینکه در سراسر نمایش حتی یک کلمه هم حرف نزد کاملا ملموس و پررنگ بود. ریچارد که در واقع قصه اصلی و همچنین نام داستان حول محور او می چرخید در یک سوی میدان آنقدر زیبا هنرنمایی می کرد که جای هیچ شک و تردیدی باقی نماند برایم که سکان دار اصلی این نمایش در داخل و خارج از صحنه بازیگر نقش ریچارد یا همان آتیلا پسیانی بود اما از سوی دیگر نقش مقابل و اصلی نمایش را صابر ابر بازیگر دوست داشتنی و مورد علاقه ام بود که باکینگهام را بازی می کرد که این بازیگر متبحر سینما و تئاتر آنقدر شکیل این نقش را بازی می کرد که این نکته را به بیننده القا می کرد که او واقعا صابر ابر نیست بلکه باکینگهام است. این دو در دو سوی صحنه قرار داشتند و در میانه نیز بازیگری که از نظر من نقش سوم این نمایش را ایفا می کرد که نقش دستیار یا همراه ریچارد بود که کسی که آن نقش را بازی می کرد با مهارت و توانایی خاصی از عهده اجرایش برآمد (نقش آدم عقب مانده ای که از کمر خمیده و دستهایش را از ناحیه مچ به طرفین باز کرده بود و به صورت خاصی راه می رفت و زمانی که می دوید صدای گرومپ گرومپ پایش در سالن می پیچید، راستش چنان محو تماشای هنرمندی هنرمندان شده بودم که کاملا فراموش کردم که این نمایش برگرفته از یکی از آثار ویلیام شکسپیر است، مابقی بازیگران نمایش نیز هر کدام در نوع خود از عهده ایفای نقششان به خوبی برآمدند و بر زیبایی و کیفیت کار افزودند، نکته ای که بر زیبایی و دل انگیزی نمایش می افزود موسیقی کاملا منطبق بر نمایش بود و جلوه های ویژه ای که بعضا به صورت ابر از انتهای سالن در فضا پخش می شد، تو گویی تماشاچی را کاملا در فضایی چون فضای دوران ریچارد سوم قرار می داد، در این میان بویی که به مشام می رسید نیز در حس واقعی بودن و در قضایی آنگونه قرار داشتن نیز کمک می کرد. از نورپردازی این نمایش نیز نمی توان غافل بود چرا که به فضا و نمایش رنگ و لعاب درخشانتری می داد. پس از پایان این هنرمندی دلنشین گروه بازیگران همگی در کنار هم در صحنه قرار گرفتند و در مقابل تماشاچیانی که برای هنرنمایی آنها کف می زدند ادای احترام کردند. در پایان نیز بازیگران نمایش دور افتخار زیبایی در صحنه زدند و به شکلی باشکوه از صحنه خارج شدند. اما این پایان ماجرا نبود ، پایان ماجرا زمان خداحافظی از نمایش ریچارد سوم بود که مدعوین و تماشاگران هر کدام با یک شاخه گل رز سفید زیبا به سمت خانه هایشان بدرقه شدند. / یوسف خاکیان *********************************** چاپ شده در ۲۶آذر در روزنامه آفتاب یزد خیابان شاپور، خیابان مختاری، کوچهٔ اردیبهشت. شاید گمان کنید این تنها یک آدرس است، در نگاه اول درست حدس زده اید، اما این تنها یک آدرس نیست، این دیالوگ یکی از مشهورترین فیلمهای مردی ست که یکی از بزرگان سینمای ایران او را سعدی سینمای ایران لقب داده است و چه تصادفی که گوینده دیالوگ این آدرس نیز همان کسی است که به این بزرگ لقب سعدی سینمای ایران را داده است. اگر به فیلم علاقمند باشید و به قول معروف فیلم بین باشید و به فیلمهایی که تا به حال دیده اید رجوع کنید درخواهید یافت که دیالوگ عنوان در ابتدای این مقال دیالوگی است که جمشید مشایخی در نقش رضا خوشنویس در سریال هزاردستان به بازیگر مقابلش یعنی داوود رشیدی که نقش مفتش را بازی می کرد می دهد، گمان نمیکنم کسی سریال هزار دستان را دیده باشد و نداند که کارگردان این سریال دوست داشتنی کسی نیست جز علی حاتمی، همویی که لقب سعدی سینمای ایران را به یدک می کشد، همویی که به گواه تاریخ 14 آذرماه سالروز درگذشت او بود. علی حاتمی به گواه بسیاری از هنرمندان هنر هفتم یکی از بهترین کارگردانان تاریخ سینما و تلویزیون ایران بود. کسی که بسیاری از بازیگران بزرگ سینمای ایران در فیلمهای او ایفای نقش کردند، کسی که اگر اکنون زنده بود بی شک بسیاری از بازیگران جوان و میانسال سینمای ایران آرزوی ایفای نقش در فیلمهای او را داشتند. او در نظر بزرگانی چون عزت الله انتظامی، محمدعلی کشاورز، علی نصریان، جمشید مشایخی، داوود رشیدی و ... کارگردانی تمام عیار و کار بلد بود. اما یک نکته در اینجا مبهم ماند و آن ارتباط دیالوگ جمشید مشایخی (رضا خوشنویس ) به مفتش(داوود رشیدی) به این مقال است، شاید سوالی در ذهن شما ایجاد شده باشد که خیابان شاپور، خیابان مختاری، کوچه اردیبهشت به غیر از اینکه دیالوگ یکی از فیلمهای علی حاتمی است چه ارتباط دیگری به او دارد؟ تاریخ می گوید علی حاتمی جایی شبیه همین آدرسی که رضا به مقتش در هزار دستان می دهد به دنیا آمده است زمانی در یکی از ماه های گرم تابستان سال 1323 در شهری که امروز در شلوغی اش نمی توان جم خورد، شهری به نام تهران. مادر وی خانهدار بود و پدرش به شغل صفحهآرایی در یک چاپخانه مشغول بود. علی دومین فرزند ذکور خانواده بود. از همان ابتدای نوجوانی پای او را به سالن های تئاتر لالهزار باز شد و او در آنجا به تئاتر و نمایشنامه نویسی علاقمند شد در میان این آمد و شدها به سالنهای تئاتر علی حاتمی تحت تاثیر بازی هنرمندانه جعفر توکل که آنروزها بازیگر صحنه بود قرار گرفت، توکل آنقدر درخشان و شکیل ایفای نقش می کرد که علی حاتمی آرزو می کرد که ای کاش روزی برسد که جعفر توکل در نمایش هایی که خود او کارگردانی انها را بر عهده دارد بازی کند . در دوران مدرسه زمانی که مشغول تحصیل در کلاس نهم آن زمان بود به علت علاقه فراوان او برای یادگیری اصول بنیادین نمایشنامهنویسی به هنرستان هنرپیشگی تهران رفت و همین اقدام اوپایه و اساسی شد که او چندی بعد به هنرستان آزاد هنرهای دراماتیک برود. * تئاتر: سختکوشی علی حاتمی در فراگیری فنون و شگردهای نمایشنامه نویسی تا آنجا پیش رفت که علی حاتمی چندی بعد در هنرستان توانست اولین نمایشنامهاش با عنوان دیو را نوشت ، نمایشنامه ای که در اردیبهشت سال 1344 با حضور کودکان در تالار نمایش هنرهای دراماتیک اجرا شد، آن هم به مدت سه شب. پس از آن علی حاتمی نمایشنامه های متعدد دیگری را نوشت که یکی پس از دیگری با موفقیت همراه شدند، نمایشنامه هایی چون: «ساتن»، «قصهٔ حریر»، «حسن کچل»، «ماهیگیر»، «چهل گیس» و شهر «آفتاب و مهتاب» را برای تئاتر نوشت یکسال بعد از نوشتن اولین نمایشنامه علی حاتمی نمایشنامه دیگری با نام آدم و حوا یا برج زهر مار را نوشت که اتفاقا همین نمایش موجب آشنایی او با مسئولان تلویزیون گردید. دو سال بعد حاتمی اولین فیلمنامه اش به نام شب جمعه را نوشت که این فیلمنامه به صورت یک فیلم کوتاه درآمد. دو سال پس از آن حالی که بزرگان فیلمسازی چون مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی و ناصر تقوایی مشغول ساخت فیلمهای قدری چون قیصر، گاو و ... بودند علی حاتمی درگیر ساخت فیلم حسن کچل شد. * سینما: اولین تجربه سینمایی علی حاتمی، ساخت فیلم حسن کچل در سال ( 1349) بود. حاتمی این فیلم را در پی موفقیت نمایشنامه حسن کچل ساخت. که اتفاقا موفقیت این نمایشنامه سبب شد که برخی از اهالی سینما وی را تشویق کنند که این نمایشنامه را به فیلم تبدل کند و شانس خود در سینما را نیز امتحان کند. آن زمان تهیه کننده ای به نام علی عباسی برای ساخت فیلم حسن کچل اعلام آمادگی کرد اما بی تجربگی حاتمی باعث شده بود که عباسی درخواست کند که کارگردانی دیگری حسن کچل را بسازد.اما علی حاتمی نپذیرفت و به علی عباسی را قبولاند که خودش می تواند فیلم را بسازد. این فیلم برگرفته از داستان های کهن ایرانی بود که اتفاقا با استقبال بسیار خوبی از تماشاگران مواجه شد. پیشرفت علی حاتمی به دنبال ساخت فیلم حسن کچل بیشتر و بیشتر و بیشتر شد. اما بی شک و تردید می توان به این نکته اذعان داشت آثار علی حاتمی پس از انقلاب از انسجام روایی بهتر و همچنین از مضامین و مفاهیم عمیقتری بهره مند بود. برای مثال می توان به ساخت پروژه عظیم و درخور شان کمال الملک در سال 1362 اشاره کرد، این فیلم بر مبنای زندگی نقاش بزرگ ایرانی و رابطه اش با شاه و دربار قاجار را ساخت. حاتمی در این فیلم تلاش کرد هم بعد تاریخی و هم بعد بیوگرافیک فیلم را حفظ کند و با تکیه بر رابطه حکومت با یک هنرمند به ضعف ها و چاش های فرهنگی و هنری در آن زمان بپردازد. موفقیت کمال المل اما بازی خوب بازیگرانی همچون جمشید مشایخی در نقش کمال الملک و عزت الله انتظامی در نقش ناصر الدین شاه به طور صد در صد تضمین شد. اما این پایان موفقیت علی حاتمی نبود چرا که او در سال 1368 فیلم مادر را ساخت. فیلمی بسیار زیبا و دل انگیز و ماندگار قصه فیلم مادر ماجرای روزهای پایانی عمر مادری پیر است که در خانه سالمندان به سر می برد. او که بعد از سال ها تلاش و تحمل مشکلات بسیار و بزرگ کردن فرزندانش ، اکنون در آستانه مرگ قرار گرفته ، از فرزندانش می خواهد که او را به خانه قدیمیشان ببرند و خود نیز در این روزهای پایانی در آنجا جمع شوند. فرزندان او که هر یک مسیری را در زندگیشان در پیش گرفته اند و به راه خود رفته اند با بیماری مادر و سپس مرگش به یکدیگر نزدیک می شوند. اینبار نیز بازی بینظیر بازیگرانی همچون اکبر عبدی در نقش پسر عقب مانده مادر فیلم را یکی از بهترین و ماندگارترین فیلم های حاتمی است. اما 1370 حاتمی دلشدگان را ساخت فیلمی که داستان به زمان سلطنت احمد شاه برمی گردد حکایت تاجری فرنگی که به بهانه رونق فرهنگ و هنر ، قصد دارد با پرکردن چند صفحه از چند موسیقیدان ایرانی، ردیف های اصیل موسیقی ایرانی را که در حال فراموشی است ، از گزند گذر زمان حفظ کند. او چند تن از بهترین نوازندگان را انتخاب می کند. و به فرنگ می رود، در آنجا صدای خواننده گروه، طاهرخان، موجب شفای برادرزاده سفیر عثمانی می شود و ... این فیلم شاعرانه حاتمی نیز بسیار مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان یعنی سال 1370 علی حاتمی شروع به مطالعه و تحقیق درباره زندگی جهان پهلوان تختی کرد، چرا که قصد داشت فیلم جهان پهلوان تختی را نیز به تالار افتخارات خود بیفزاید پس از پشت سر گذاشتن دشواری هایی بسیار عاقبت در سال 1375 ، حاتمی ساخت فیلم جهان پهلوان تختی را آغاز کرد. اما اندک مدتی بعد بیماری سرطان به سراغش آمد و او را راهی بیمارستان کرد و او مجبور شد پروژه اش را نیمه کاره رها کند.لازم به ذکر است ، این فیلم توسط بهروز افخمی به سرانجام رسید پربیراه نگفته ایم اگر علی حاتمی را فیلم سازی وابسته به آداب و سنن ایرانی بدانیم. کسی که با تبحری ویژه توانسته آداب و رسوم و سنن و باورهای ایرانیان به ویژه تهرانیان قدیم را به تصویر بکشد. شخصیتهای اغلب آثار حاتمی شبیه ترین افراد به خصلت و باورهای قومیت های ایرانی هستند. دیالوگ های فیلم های او نیز جملگی بسیارقابل توجه هستند و در سینمای ایران اگر بی نظیر نباشند حتما کم نظیر هستند. تلویزیون: علی حاتمی در تلویزیون نیز به مانند نئاتر و سینما موفق بود از میان آثار تلویزیونی وی می توان به سریال مثنوی معنوی، سلطان صاحبقران و هزاردستان که هر سه از موفق ترین و بهترین سریال های تلوزیون ایران بودند، اشاره کرد. اما به راستی هزاردستان حکایت دیگری داشته و دارد. حاتمی در این مجموعه از بهترین عوامل و بازیگران چون مازیاپرتو ،مهرداد فخیمی، مرتضی حنانه، ولیالله خاکدان ، جمشید مشایخی، عزتالله انتظامی، علی نصیریان، داوود رشیدی ، محمدعلی کشاورزو..... استفاده کرد. در مجموعه "هزاردستان" شخصیتهایی چون شعبون استخوانی و رضا خوشنویس، رضا تفنگچی، مفتش شش انگشتی و ... حضور داشتند. فضاهای تهران قدیم که بارزترین جلوه بصری این مجموعه است به طراحی دکور جانی کورنتا و به سرپرستی خود حاتمی وابسته بود و در این فضا انواع اماکن قدیمی لحاظ وجود داشت. در واقع احداث شهرک سینمایی غزالی درسال ۱۳۵۸ در بزرگراه کرج به طرح و پیشنهاد شادروان علی حاتمی، کارگردان شهیر سینمای ایران و اجرای ولی الله خاکدان، آغاز شد. طرح علی حاتمی و ولی الله خاکدان تولید سریالی با مضمون تاریخ سیاسی معاصر ایران بود که فاصلهای کوتاه از اوایل دوره پهلوی اول را در بر میگرفت.همزمان با شروع تولید هزاردستان، از آنجا که این سریال شرایط جغرافیایی و شهری مناسب همان دوران اوایل قرن چهاردهم خورشیدی را لازم داشت، احداث شهرک سینمایی نیز آغاز شد. 10 هکتار مساحت برای ساخت و بازسازی تهران قدیم در نظر گرفته شد و سپس عکسهایی از ساختمانها، عمارتهای دولتی، محلهها، خیابانهای تهران و لباس و نوع پوشش تهیه شد. گفته می شود حاتمی عکسها و اسناد را در شهرک سینمایی "چینه چیتا" ایتالیا، با کمک نقاشی ایتالیایی اتود زد و تابلوهای کوچکی به وجود آورد. سپس با کمک یکی از بهترین دکوراتورهای ایتالیایی به نام جانی کورنتا و گروه بزرگ او نقشه شهرک را در مقیاس یک هزار برابر کوچکتر ترسیم کرد و با ساخت ماکتی از شهرک به ایران بازگشت. علی حاتمی پس از مدتی با بررسی زمینهای کنار بزرگراه تهران کرج، احداث شهرک سینمایی را در اسفند سال ۱۳۵۸ ، آغاز کرد. خود علی حاتمی در مورد سختی ها و مرارتهای این مجموعه عظیم در جایی گفته است: اولین کاری که انجام دادم، رفتن به سلمانی بود تا سرم را از ته بتراشم تا رویم نشود به خیابان بروم و تنها کارم این باشد که از صبح تا شب بنویسم. کار چیزی در حدود 60 تا 70 شخصیت داشت که نامگذاری برای آنها هم وقت میگرفت. در خصوص دیالوگها هم باید بگویم من مفاهیم حرفهای شخصیتها را مینوشتم و به صورت سناریو آن چیزی را که کامل بود و ارزش کلامی داشت بعد رویش کار میکردم. دومین اقدام مهم و موثر برای تولید "هزاردستان" انتخاب شهرک و بقیه دکورهای تهران قدیم بود. مرگ: تاریخ چنین می نویسد: علی حاتمی در تاریخ چهارده آذرماه 1375 درگذشت. پیکر وی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا در فطعه66 به خاک سپرده شد. بر روی سنگ مزار وی که در طرفینش رقیه چهره آزاد( ملقب به مادر سینمای ایران و ایفاگر نقش مادر در فیلم "مادر") و رسام عرب زاده(طراح ممتاز فرش های ایرانی) دفن شده اند یکی از ماندگارترین دیالوگ های فیلم "دلشدگان" نقش بسته: "آیین چراغ خاموشی نیست" *********** پی نوشت: آنچه گفته و نوشته شد بی شک می تواند تنها خطی از زندگی هنرمندانه این هنرمند بزرگ را برای شما هنردوستان ترسیم کرده باشد، باشد که توانسته باشیم به اندازه بضاعت اندیشه و جوهر قلممان از این مرد بزرگ یادی کرده باشیم. *********************************** چاپ شده در ۱۹ آذر در روزنامه آفتاب یزد صبح كه بیدار می شود به تقویم نگاه می كند امروز روز اوست، 12 آذر، روز جهانی معلولین. به این فكر می كند كه او هم می تواند سالم باشد، می تواند چون دیگران از همه امكانات به راحتی استفاده كند، می تواند بدون اینكه كسی به او خیره شود در خیابان آمد و شد كند، می تواند بدون اینكه دغدغه پله ای را داشته باشد از خانه بیرون بیاید و می داند كه هیچ پله ای نیست كه او نتواند از روی آن گذر كند، می تواند از عرض خیابانی كه هیچ راهی برای عبور هیچ آدمی نیست چه برسد به صندلی چرخدار او، عبور كند، می تواند پولی را كه بابت خرید یك صندلی چرخدار معمولی هزینه می كند تا بر روی آن سوار شود و در خیابان تردد كند را برای خود پس انداز كند، می تواند كاری داشته باشد، می تواند یك زندگی خوب داشته باشد، می تواند همسر داشته باشد، می تواند كودك داشته باشد، می تواند مادر باشد، می تواند پدر باشد، می تواند دیوارهای اتاقی را كه مدتهاست خود را در آن محبوس كرده و كنج عزلت اختیار كرده را رها كند و برود بیرون و فریاد بزند: آی آدمها من هم آدمم، یكی از جنس شما، یكی مثل شما، من هم می خواهم طبیعی زندگی كنم، می خواهم طبیعی با من رفتار كنید، نمی خواهم دلتان به حالم بسوزد، نمیخواهم وقتی من را می بینید از من فاصله بگیرید، نمی خواهم از كنارتان كه می گذرم صدای »آخی« گفتنتان را بشنوم. نمی خواهم به راه رفتنم، به نشستنم، به غذاخوردنم، به افتادنم خیره شوید، آی آدمها من نمیخواهم به من خیره شوید، خود را لحظه ای جای من بگذارید، ببینید چه حالی می شوید زمانی كه عصا به دست یا سوار بر ویلچر در خیابان تردد می كنید و صدها چشم شما را تعقیب می كنند، من از دلسوزی بدم می آید، از ترحم بیزارم، با من طوری رفتار كنید كه می خواهید با شما رفتار كنند، به شما التماس نمی كنم كه با من همچون یك فرد معمولی رفتار كنید، تمنا نمی كنم، حتی خواهش هم نمی كنم كه عادی بنگریدم، فقط از شما می خواهم، می خواهم كه به جای اینكه این همه ناتوانی را ببینید، این همه نداشتن را بنگرید، این همه نبودنها را با چشمها و رفتارتان به رخم بكشید، لختی بیایید كنارم بنشینید با من حرف بزنید، یك فنجان چای كنارم بنوشید، با من یك فیلم ببینید، با من دو ركعت نماز بخوانید، دستانتان را به دستم بدهید، آری من دست شما را می گیرم، نترسید، زمین نخواهم خورد، چرا كه خدا دستان مرا گرفته است، آنگاه درخواهید یافت كه مثل شمایم، بی هیچ تفاوتی. *********************************** چاپ شده در ۱۳ آذر در روزنامه آفتاب یزد برداشت اول: حکایتیه این عبور از عرض خیابون و خط کشی عابر پیاده و مردمی که از روی اون نمی گذرن و گاه گاه به اشکال و اقسام مختلف از عرض خیابان می گذرن و خط بیچاره عابر پیاده مدام زجه می زنه که آقای محترم، خانم محترم لطفا بیا از روی من رد شو، من رو برای عبور تو گذاشتن اینجاها، تو این فکرم که ای کاش زمون مدرسه رفتن تو دوره دبستاه جای اینکه بابا آب داد و آن مرد در باران آمد و کوکب خانم زن پاکیزه ای بود و حسنک کجایی و تصمیم کبری یه درس می گذاشتن در خصوص اینکه این همه به این خطوط عابر پیاده این همه بی توجهی نکنیم و گاهگاهی یه قدمکی روش بگذاریم بلکم طفلی آرزو به دل نمونه و به قول معروف لال از دنیا نره، والله بالله واسه کشیدن این خطوط یه سری آدم زحمت کشیدن و شاید شب نخوابیدن و کلی پول هزینه شده و ... . حالا که خیابونهای شهرمون خط کشی هستن مردم یکی در میون ازش رد می شن، یکی رد می شه یکی رد نمیشه، آقاهه درست یک قدم اینورتر از خط کشی عابر پیاده عرض خیابون رو با خیال راحت از زیر قدم هاش می گذرونه اما حاضر نیست که یه ذره برو اونورتر و از روی خط کشی رد بشه، بعضیا که وسط خیابون می ایستند و با هم چاق سلامتی می کنن، جالبه اگه خیلی تابلو نبود میز می اوردن و مس نشستن روش و با هم شطرنج بازی می کردن روش. برداشت دوم: آخه چه کاریه آدم از روی خطوط سفید عابر پیاده رد شه؟ چیه ورمی دارن خیابون رو رنگی می کنن؟ اصلا همه جا سیاه باشه مگه چه ایرادی داره؟ من میخوام از خیابون رد شدم دیگه چه فرقی می کنه از کجا رد شم؟ حالا در حالی که من نوعی اینجوری فکر می کنم و هیچ رقمه حاضر نیستم یه کم کوتاه بیام و از روی خط کشی عابر پیاده رد شم یه سری آدم ایستادن کنار خیابون روی خط قرمز تا چراغ قرمز شه از روی خط عابر پیاده رد بشن، پیش خودم میگم بیکارن ایناها، خب بابا از بین ماشینها رد ش/ دیگه می ترسی ماشین بهت بزنه؟ خب بدو!! الکی وایستادی پشت خط عابر پیاده تا 3 دقیقه چراغ قرمز شه تو رد شی؟ بابا خیلی حوصله ات زیاده، من اصلا نمی تونم اینجوری منتظر بمونم، همینجوری رد می شم دیگه، راننده که منو می بینه مجبور میشه ترمز کنه و اجازه بده من رد شم، اینهمه رد شدم مگه اتفاقی افتاد؟ تازه خود این ماشین ها مگه این خط های سفید رو رعایت می کنن؟ از رو خط عابر رد میشن، از رو خط ممتد رد می شن، از روی جدول رد می شن، از رو ...، اینا که چیزی نیست، از این لاین می رن تو اون لاین، بی چراغ راهنما دور می زنن، من خودم یه بار دیدم ماشینه اومده بود تو پیاده رو، تو پیاده رو داشت رانندگی می کرد، کی تو این خیابونا قانون رو رعایت می کنه که من رعایت کنم؟ منم مثل همه. برداشت سوم: وای وای وای، سرم درد گرفت، چه بلبشوییه، چه بلبشویی میشه اگه همه آدما اینطوری فکر کنن و بخوان بی توجه به خط عابر پیاده عرض خیابون رو طی کنن، چه بلبشویی میشه اگه همه ماشینها هم اینطوری فکر کنن و بخوان بی توجه به خطوط وسط خیابون عرض و طول خیابون رو طی کنن، وای یه لحظه فکر کنید، اگه یه لحظه این خطوط رو آسفالت خیابون نباشن یا اگه چراغ قرمز از کار بیفته یا احیانا سر یه چهارراهی مامور راهنمایی و رانندگی نباشه، اونوقت چه بساطی به پا می شه، اونم توی شهر بزرگ مثل شهر تهران. البته از این صحنه های قشنگ گاهی تو خیابونا وجود داره و مردم می تونن با دیدن صحنه های اینچنینی پی به اهمیت قوانین راهنمایی و رانندگی ببرن و حداقل سعی کنن بهش احترام بذارن که احترام گذاشتن به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام گذاشتن به خودمونه. *********************************** چاپ شده در ۱۳ آذر در روزنامه آفتاب یزد اپیزود اول ازدواج پسر: دیدی بالاخره به دست اوردمت؟ بهت گفته بودم تو مال منی، نگفته بودم؟ دختر: آره خدا رو شکر که به هم رسیدیم خیلی خوشحالم، خیلی. در همین لحظه اشک از چشمان دختر سرازیر می شود، پسر که کنار دختر که حالا همسرش است نشسته اشکهای او را که می بیند به او می گوید: چی شد؟ چرا گریه می کنی عزیزم؟ دختر نگاهی به دختر می کند و می گوید: این گریه خوشحالیه؟ برای اینکه می ترسیدم هیچوقت این روز رو نبینم. پسر دستان دختر را در دست می گیرد و به او می گوید: پس حالا بخند و خوشحال باش چون بعد از این هیچ چیز و هیچکس نمی تونه بین من و تو جدایی بندازه. ما دیگه تا ابد کنار هم زندگی می کنیم. تقریبا قصه همه زندگی های مشترک اینگونه شروع می شود، البته پر واضح است که پیش درآمدی لازم است تا دو نفر قصه به جایی که این دو نفر حکایت ما رسیده اند برسند. مراسمی که شاید برای دو نفر به به سالیان درازی کشیده باشد و برای دو نفر دیگر تنها یک ماه و شاید هم کمتر. اما آنچه مهم است آغاز یک زندگی مشترک است و تلاش برای رسیدن به لحظه ای که دو جوان قصه ما در حال حاضر در آن هستند. اما این آغاز راه است. شب عروسی عروس و داماد در کنار همدیگر نشسته اند و از رویاهایشان برای هم حرف می زنند و پسر از دلتنگی های مدت دار خودش برای دختر می گوید و دختر نیز از دغدغه های خود. رک و پوست کنده بگویم در این دوران قربان صدقه رفتن ها و دوستت دارم ها آنقدر زیاد و پر حرارت است که هرچقدر دو نفر خرج کنند به اندازه یک سر سوزن هم از علاقه شان به همدیگر کاسته نخواهد شد و بدین سان زندگی مشترک یک زوج که همه اطرافیان برای آنها خوشبختی آرزو می کنند آغاز می شود. پسر که اکنون بار یک زندگی بر دوشش افتاده برای خاطر راحتی همسر خود با جدیت و تلاش بیشتری به کار می پردازد تا شرایط راحتی و آرامش همسرش را مهیا کند. صبح زود خانم خانه زودتر از همسر از خواب بیدار شده و با عشق و علاقه صبحانه مفصلی برای همسر مهیا کرده و او را بیدار می کند، با هم صبحانه می خورند در حین غذا خوردن با هم حرف می زنند مرد ساعتی بعد با خداحافظی های عاشقانه از خانه خارج می شود و در راه به این فکر می کند که زمان برگشتن به منزل این بار شاخه گل مریم بگیرد یا رز یا هیچکدام از اینها، بلکه یک کادوی زیبا حاوی عطری خوشبو برای همسرش تهیه کند. زن نیز پس از رفتن همسر شروع به رفت و روف خانه می کند و تا زمانی که همسر برگردد چندین بار به او زنگ می زند و با او چاق سلامتی می کند و... و این زندگی به همین صورت ادامه می یابد تا اینکه ... (راستش چرایی اش را خودم به دست نیاوردم اما بنا به هر دلیلی) در میانه یکی از همین روزهای عاشقانگی اولین بمب این زندگی مشترک منفجر می شود. مرد در حالی که با یکی از همکاران مشاجره ای داشته و این موصوع در پرونده اش به صورت یک توبیخ کتبی درج شده خسته از محل کار برمی گردد کلید را داخل قفل می کند و وارد منزل می شود زن که متوجه آمدن او شده بدون اعتنا به او با خود می گوید: حالا که بهت محل نذاشتم می فهمی دنیا دست کیه؟ اینم جریمته که از صبح تا حالا یه بار هم زنگ نزدی حالم رو بپرسی. مرد هم انگار نه انگار که همسری در خانه است به سمت آشپزخانه می رود و درب یخچال را باز می کند و شیشه را سر می کشد در همین حال زن که این صحنه را می بیند آمپرش بالا رفته و در حالی که طاقتش طاق شده می گوید: اونجا لیوان هستش . مرد که تازه متوجه حضور زن شده می گوید: ا سلام!! و به سرکشیدن شیشه ادامه می دهد. و به همین آسانی مشاجره های میان زن و مرد جوانی که تا همین دیروز برای هم می مردند آغاز می شود. روزهای بعد زن سرسنگینی می کند و مرد یکی از روزها فراموش می کند که برای همسرش هدیه بگیرد و ... روز دیگر مرد هنگام آمدن به خانه با همسرش تماس می گیرد و می گوید: شام چی داریم؟ زن نیز می گوید: حوصله نداشتم شام درست کنم نون و پنیر. حتما می توانید حدس بزنید که بعد چه می شود مشاجره ها بالا و بالا و بالا می گیرد و طرفینی که تا دیروز به همدیگر عزیزم می گفتند حضورشان برای هم عادی و حتی خسته کننده و شاید عذاب آور می شود. تماسها کمتر شده، با هم بودنها کمتر، دوست داشتن ها کمتر، محبت ها و علاقه ها کمتر و کمتر و کمتر. کار به جایی می رسد که دیگر در طول روز از هم هیچ سراغی نمی گیرند و هنگام با هم بودن در زیر سقف خانه نیز تنها به سلامی و علیکی اکتفا می کنند. اما کاش ماجرا به همین جا ختم می شد اما اندک زمانی بعد مرد و زن به این نتیجه می رسند که برای هم ساخته نشده اند و هیچ تناسبی میان آنان وجود ندارد و کم کم به درون لاک تنهایی خود فرو رفته و دیگر به هم علاقه ای ندارند و با خود می گویند عجب کاری کردم با این آدم ازدواج کردم. اشتباه کردم. اشتباه. اشتباه نکنید، اتفاق در شرف افتادن نیست، اتفاق افتاده است. در یک کلام اگر بخواهم خلاصه این حرفها را بگویم باید بگویم که دختر و پسری که در ابتدای ماجرا عاشقانه هم را دوست داشتند نه تنها دیگر هیچ عشقی میانشان نیست بلکه پس از این تنها همدیگر را تحمل می کنند. اپیزود دوم طلاق لابد الان با خودتان می گوید این زندگی را که در این خطوط به تصویر کشیده شده چقدر زود به اینجا کشیده ام، حتما خیلی ها هم معتقد به این هستند که این سه گانه کوتاه بیش از اندازه غلو شده است که یک زندگی اینقدر زود به طلاق کشیده شود. اما از شما می خواهم که زود قضاوت نکنید. برای یافتن جواب بهتر است یک سری به دادگاه های خانواده بزنید. آنجا می توانید صحت این نوشته ها را تصدیق کنید. خانواده ای پس از شش ماه زندگی مشترک ، زن و شوهر جوانی بعد از دو هفته، یک زن پس از تنها یک روز پس از ازدواجش به این نتیجه رسیده که مردی که برای زندگی مشترک او را انتخاب کرده در واقع مرد زندگی او نیست و او به راستی از اینکه قرار است یک عمر با مردی که اکنون دیگر شریک زندگی اش شده زندگی کند لرزه بر اندامش می افتد. اما داستان دختر و پسر جوانی که چندی پیش به میمنت و مبارکی به عقد دیگر یکدیگر درآمده و با هم عهد بستند که در شادی و غم شریک یکدیگر باشند و هیچگاه همدیگر را تنها نگذارند امروز به زحمت در کنار هم زندگی می کنند. کار از تحمل یکدیگر نیز گذشته زن قصه ما خدا خدا می کند که مردش دیر به خانه بیاید و مرد داستان نیز زمان تعطیل شدن از اداره با خود می گوید: برای چی برم خونه؟ برم خونه چیکار کنم؟ دعوا و مرافعه؟ وامیستم تو اداره تا هم اضافه کاری بگیرم هم وقتم بگذره، اعصابم هم اینطوری راحت تره، مدتی به همین منوال می گذرد یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه، اما این موضوع نیز به صورت یک عادت خسته در می آید. حال بر سر این زندگی که روزی در آن عشق می جوشید و امروز از گوشه گوشه آن نفرت و تنفر می جوشد چه آمده است؟ چه چیزی رعایت نشده یا در مصرف چه چیزی زیاده روی شده که امروز این دو نفر در این موقعیت قرار دارند؟ به راستی اکنون چه راهی باید در پیش گرفت؟ آیا باید شعله زیر این ماهیتابه را که روغن داغ در آن جلوز و ولز می کند زیادتر کرد؟ هر روز بر هیزم در حال سوختن این زندگی باید افزود؟ اگر اندکی، تنها اندکی تامل جایگزین این مشاجرات کنیم بهتر نیست؟ اگر دو طرف با هم در خلوت خودشان بیندیشند بهتر نیست؟ با خودشان صادق باشند و درباره احساسات و واکنشهای درونی خود فکر کنند. در لحظاتی که احساسات منفی و ناخوشایند بر آنها چیره میشود و در شرایطی که احساس نارضایتی میکنند، با خود بیندیشند که علت این نارضایتی چیست؟ شاید در برخی شرایط، عوامل مختلفی در طی زمان باعث بهوجود آمدن تدریجی این حالت شده باشند. اما به جای این کار اکثرا دو طرف راه دیگری را در پیش می گیرند و آن دیدن تنها خود است، حق دادن تنها به خود است، اندیشه در مورد اینکه طرف مقابل من اصلا و ابدا به من که روزی برای او همه چیز بودم اهمیت نمی دهد، دیگر مرا دوست ندارد، برایم ارزش قائل نیست. حال که او این گونه است چرا من اینگونه نباشم؟ من نیز پس از این تنها به خود فکر می کنم و برای او دیگر پشیزی ارزش قائل نخواهم بود. در حالی که می توان به جای پیش گرفتن این رفتار نادرست عاقلانه رفتار کرد. در حالی که طرف مقابل مدام دارد از خود احساسات و کنش های منفی صادر می کند اینسوی قضیه باید با رفتاری منطقی و مهرباناه تمام کنشها و به قول معروف اکتهای همسرش را خنثی کند، ممکن است بگویید این حرف شعاری بیش نیست اما باور کنید جواب می دهد. گاهی پس از یک مشاجره و غر زدن های یک طرفه طرف دیگر تنها با نگاهی مهربان و آرامشی وصف ناپذیر می تواند با اندکی تدبیر شرایط را تغییر دهد، پس از تمام این اعصاب خوردی های طرف مقابل تو می توانی به آرامی بگویی: عزیزم میدانم که بسیار ناراحت هستی و من نیز متأسفم ... حق با توست .... من کاملاً تو را میفهمم و ... عزیزم از من چه کاری برمیآید تا مشتاقانه انجام دهم و ... میتوانند اوضاع را بهبود بخشند.این ارتباط کلامی گاه به سرعت باعث کاهش احساسات منفی طرف مقابل خواهد شد که میتوان به آن ارتباط فیزیکی را به تدریج اضافه کرد. به نظرتان چه ایرادی دارد اگر در موقع عصبانیت همسرتان دستان او را صمیمانه در دست بگیرید، در چشمانش خیره شوید و به او بگوئید که درکش میکنید و از او بخواهید تا صحبتی گرم داشته باشید تا معجزه ارتباط مناسب را تجربه کنید. اما در داستان ما چنین اتفاقاتی نمی افتد، سه گانه های زندگی مشترک ما قرار است در دومین اپیزودش اتفاق ناگواری بیفتد و آن عنوان کردن موضوع طلاق توسط یکی از دو عضو خانواده است. پس از اینکه پایه های یک زندگی کاملا یک نواخت و بی روح و خسته کننده و دیگر تحمل ناپذیری بعد از گذشتن مدتی از آغاز زندگی مشترک بنا نهاده شد هر دو به این نتیجه می رسند که ادامه این زندگی تنها هدر دادن عمر و جوانی است و جز تباه شدن دو انسان که هیچگونه تناسب اخلاقی و فکری با هم ندارند ثمری ندارد. بالاخره یک شب یکی از دو نفر، موضوع طلاق را مطرح می کند و طرف دیگر برای اینکه واقعا دیگر به تنگ آمده و ادامه زندگی برای او نیز غیر قابل تحمل شده می پذیرد و هر دو با توافق یکدیگر تصمیم به طلاق می گیرند. طوفان زندگی تمام می شود؟ بله، البته برای مدت زمانی کوتاه، درست یک ثانیه پس از لحظه تصمیم گیری آرامشی دل انگیز دوباره سایه بر خانه می افکند. تو گویی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. پنداری که هر دو می خواهند مدت کوتاه با هم بودن را در آرامش سپری کنند و به قول معروف بگویند تو مرد یا زن خوبی هستی اما برای من ساخته نشدی، اینکه من با تو یا تو با من مشکل داری دلیل بر این نیست که ما آدمهای بدی هستیم. تنها و تنها برای هم ساخته نشدیم. چند روز بعد. در دادگاه حکم طلاق خوانده می شود. و دو نفری که روزی با هم عهد کردند که هرگز همدیگر را تنها نگذارند به راحتی نوشیدن یک لیوان آب خنک از هم جدا می شوند. اپیزود سوم تنهایی یا ... کارشناسان این زمان را زمان سوگواری نامیده اند. چنانچه شما نیزپس از مدتی که در زندگی مشترک بودهاید از همسرتان جدا شدهاید ، نیاز به این زمان سوگواری دارید. پس نخواهید آن را انکار کنید. دردناک است، به رغم تمام دعواها و شاید کتک کاری ها و ظرف شکستن ها باید بپذیریم که جدایی واقعا دردناک است. مگر این که شخص از نظر احساسی بسیار سرد و غیرصمیمی باشد. آنچه مسلم است دوران پس از جدایی و طلاق برای هیچکدام از زوجین و همچنین برای اطرافیان آنها نمی تواند دوران طلایی باشد چه بسا که به کدورت های ریشه دار نیز بینجامد. این که زن یا مرد چگونه این دوران را سپری می کنند را باید شخصیت آنان جستجو کرد. مرد قصه ما که حالا دوباره تنها شده و به قولی باز هم مجرد خود را غرق در کار می کند و آنقدر کار می کند و کار می کند و کار می کند که متوجه گذر زمان نمی شود به این حکایت کوتاه توجه کنید. مردی پس از جدایی از همسر خود از آنجا که کاری بسیار سخت و گاه مواجه با خطر داشت آنقدر کار می کرد و خود را به داخل خطر می انداخت که روزی کسی از او پرسید از خطرهای کارت واهمه نداری؟ او گفت؟ بیش از خطرهای کارم از تنهایی که ممکن است برایم پیش آید و من را در افکار و خاطرات گذشته غوطه ور کند واهمه دارم. خود را با خطر مواجه می کنم تا با تنهایی و غم مواجه نشوم. زن قصه ما نیز در خانه بمانند و غصه بخورند. در اینگونه مواقع بهتریه کار چیست؟ کارشناس بر این عقیده استوارند که کمبود عشق و محبت را با فعالیت یا کار دوستداشتنی دیگر می توان پر کرد.مثلا رفتن به سالنهای ورزشی و انجام فعالیتهای ورزشی به جسم و بدن خود محبت کنید. زن یا مرد جدا شده باید بپذیرند که زندگی زناشویی گذشته آنها تمام شده و رفته پی کارش و اگر مدام بخواهند با یادآوری خاطرات و خوبی های خود و بدیهای طرف مقابل به قول معروف مته به خشخاش بگذارند باید یقین بدانند که بدون برو برگردد بازنده اصلی چنین رفتاری خود آنها هستند. پس بهتر است گذشته ها را در گذشته گذاشت و گذشت و هر آنچه مایه عذاب و ناراحتی و غصه است در گذشته دفن کرد. اگر یادآوری کاری که همسر سابق انجام داده من نوعی را آزار می دهد بهترین کار برای رهایی از بند این همه فکر و خیال این است که او و رفتار بدش را ببخشم و دیگر از او آزرده خاطر نباشم. برای تداوم این کار و اینکه فکر طرد شده و رفتار بخشیده شده دیگر به سراغ فرد نرود همانگونه که گفته شد باید خودش به خودش محبت کند و تلافی محبت هایی که به او نشده را برای خودش در آورد و برای تحقق چنین امری باید همان کاری که برای فرد خوب است را انجام دهد. ورزش کند، به مسافرت برود، دوستان جدید پیدا کند. از انزوا و تنهایی و دوری از روابط دوستانه اجتناب کند. علاوه بر محبت کردن به خود در درجه اول سعی کند محبت کردن به دیگران را نیز فرا بگیرد و در انجام آن به قول معروف بی هیچ چشمداشتی ولخرجی کند.نکته مهمی که در اینجا حایز اهمیت است این است که بیش از هرچیز و هر کسی در این شرایط فرد باید به خود بیندیشد و سعی کند کاستی های زندگی اش را افزون کند و غمهایش را تفریق و کم کم از یاد ببرد. ممکن است فرد با خود بگوید چگونه باید به خودم بیندیشم. انجام این کار بسیار ساده است. کتاب خواندن، فیلم دیدن، به مسافرت رفتن، با دوستان بودن، عشق ورزیدن به خود و رهایی از موارد بد گذشته، انجام فعالیتهایی که برای فرد مناسب و خوب است تمام این ها و بسیاری موارد دیگر که ذکر نشد و باید به تک تک آنها نیز پرداخت موجب می شود که مدتی پس از طلاق زمانی که فرد به گذشته خود( زمان مابین طلاق گرفتن و زمان حال)فکر می کند به این نتیجه برسد که بهترین خدمت را به خود انجام داده است و از اینکه با خود کاری کرده که غم ها و غصه های طلاق در همان گذشته از یاد رفته اند احساس خرسندی و نشاط کند. در پایان این اپیزود سه گانه به ذکر یک موضوع می پردازم و آن اینکه جدائی همیشه بهترین راه حل مشکل درزندگی زن ومرد نیست.ممکن است تسکین موقتی ولحظه ای بر دردهایتان باشد اما درمانش نخواهد بود .برای یکبار هم که شده به حرف کسی گوش کنید که به او ایمان دارید. اجازه دهید گفتار او اندیشه های نادرست شما را ویران کند و از درون دوباره متولدتان کند اگر فکر می کنید باجدائی اوضاع بر وفق مرادتان خواهد شد باید بگویم سخت در اشتباهید. تنها اندکی فکر کنید آیا جدایی از کسی که من را دوست دارد و تمام تلاشش آرامش و زندگی خوب برای من است جفا در حق او نیست؟ بی عدالتی نیست؟ آیا هیچ راه حلی جز جدایی وجود ندارد؟ ممکن است در میان این بازار آشفته زندگی دو سویه که قرار است هر یک یک سویه شود من حق داشته باشم و مقصر فرد مقابل باشد اما باید قبول کنیم که این موضوع در مورد همسر من نیز مصداق دارد اگر کمی عاقلانه تر فکر کنیم می فهمیم که هنوز دیر نیست هنوز هم می توانیم تغییر کنیم امید هنوز هم وجود دارد. اگر انتخاب و تصمیم بر جدایی گرفتیم دیگر نباید انتظار نداشته باشیم که بازهم امید باشد . *********************************** چاپ شده در ۹ ، ۱۰ و ۱۲ آذر در روزنامه آفتاب یزد راستش خیلی صبر کردم و پیش خودم گفتم شاید درست بشه، اما نشد، این که می گم خیلی، یه موقع خیال نکنید منظورم از خیلی یه چیزی معادل دو سه ساعت یا احیانا دو سه روزه، نه بیشتر از این حرفهاست. البته مدتش به سال نمیکشه اما می تونم بگم حداقل بیش از یک ماهه که من هر هفته روزهای جمعه به امید اینکه درست شده باشه از اونجا رد می شم اما می بینم درست نشده، حالا بگذریم از اینکه باید یه مسیری رو بیخود و بیجهت بری تا برسی به اونجایی که من می گم و بعد ببینی که ای دل غافل هنوز اونجوریه، هنوز درستش نکردن، الان حتما بعضیا صداشون دراومده که ای بابا کشتی ما رو، در مورد چی داری حرف میزنی؟ چی هنوز اونجوریه؟ چی هنوز درست نشده؟ باشه، باشه صبر کنید عرض می کنم. شما حتما تا حالا مترو سوار شدید، همین وسیله مار مانندی زیر زمین اینور و اونور می ره و توش پره آدمه و جا واسه سوزن انداختن توش نیست، همین وسیله ای که توش یه فروشگاه سیار بزرگ داره از این سر تا اون سر، دستفروش ها رو عرض می کنم. البته می دونم و قبول دارم که اونا هم باید بالاخره نون بخورن اما اینکه یه همچین جایی بعضیا می رن و با دست فروشی نون در میارن خودش جایی بسی سوال و جواب داره. اما ما با دست فروش ها کاری نداریم، یه موقع خیال نکنید حرف من در مورد دستفروشهاست. در مورد دست فروشها گفتم تا مترو رو تعریف کنم. از مسیر اصلیمون دور نشیم. خدمتتون عرض کنم که برای اینکه بتونی ز این وسیله ای که زیر زمین تردد می کنه استفاده کنی باید بری زیر زمین، الان یه سریا می گن چشم بسته غیب گفتی، معلومه که باید بری پایین. آهان اینجا همونجاست که بنده در موردش کلی حرف دارم، البته نه تنها من خیلی از آدمهایی که مثل من هستن و احیانا مشکل جسمی دارن، معلولین، آدمهای سالخوره، پیرمردها، پیرزنها، حتی خود جوانها، حتی خود شما که دارید این مطلب رو می خونید. خیلی روده درازی کردم برای همین می رم سر اصل مطلب، به تاریخ یادم نمیاد اما گمونم اواخر سال گذشته بود یه مطلبی رو نوشته ام در مورد اتوبوسهایی که برای سوار و پیاده شدن کنار پله هاشون میله ندارن، تیتر اون نوشته هم این بود: اگه این آبگوشته پس گوشتش کو؟ اونروز تعدادی از اتوبوسهای ما برای سوار و پیاده شدن میله ای نداشتن که احیانا منی که مشکل جسمی دارم بتونم از اون بگیرم و بالا و پایین برم بیش از شش ماه از ماجرای اتوبوس بی میله گذشته و حدود یک ماهه که بنده زمانی که روزهای جمعه به علت نبود اتوبوس مجبورم از وسیله زیرزمینی مترو استفاده کنم در ایستگاه هفت تیر زمانی که می خوام از پله های مترو پایین برم می بینم که میله سمت راست پله ها لقه و جالبتر اینجاست که سمت چپ همین پله ها فاقد میله است. این موضوع رو در چند ایستگاه دیگه هم مشاهده کردم البته اونجا پله ها فاقد میله نبودند اما لق بودند و اگر چون منی یا پیرمرد و پیرزنی برای تردد مجبور بود از اونها استفاده کنه باید خودش رو برای هرگونه اتفاق ناگواری آماده کنه، من قبول دارم که روزانه تعداد زیادی آدم از این پله ها بالا و پایین می رن و اگه هر روز فقط یه نفر از این میله ها بگیره مدت زیادی طول نمیکشه که این میله ها لق می شن و ...، این رو هم قبول دارم که بعضی ها سواری می گیرن از این میله ها و تو از بین رفتنشون کمک می کنن اما گناه اون ادمهایی که مجبورن از این میله ها برای بالا و پایین رفتن کمک بگیرن چیه؟ چطوری باید از پله ها بالا و پایین برن؟ نمی دونم کی مسئول این ماجراست اما اگه پاسخی برای این سوال پیدا نشه و اقدامی صورت نگیره بالاخره پیچ این میله ها شل تر می شه و یه نفر یا بیشتر یه روز از این میله ها می گیره و به خیال اینکه می خواد از پله ها آروم بره پایین یه بلایی سرش میاد و اونوقت به قول یه بزرگی بدجوری بدهکارش می شیم، هم منی که اینجا این مطلب رو نوشتم، هم اون کسی که سوار میله ها می شه و سرسره بازی می کنه و هم اون مسئولی که کارش رسیدگی به مسائل اینچنینیه. *********************************** چاپ شده در ۸ آذر در روزنامه آفتاب یزد عصر هنگام بود، هوا تاریک شده بود صدای شرشر تند باران که به شیشه و کانال کولر می خورد او را دعوت می کرد تا پنجره را باز کند، طاقت نیاورد و لب پنجره رفت و پنجره را باز کرد و تا آمد سرش را بیرون کند قطره های تند باران صورتش را خیس کردند سرش را بیرون برد و لبخندی زد، تا آمد چشمانش را ببندد و از باران حض ببرد نگاهش به خیابان افتاد ، در همان لحظه تمام دغدغه های زندگی اش به یکباره ذهنش را از غم تهی کردند، انگار که نزدیک باشد قالب تهی کند با صدای بلند گفت: وای چه صحنه دل انگیزی!! الهی من براتون بمیرم، برگهای خشک و زرد را باد و باران از درختهای توی خیابانی که خانه اش در آن قرار داشت کنده بودند و روی زمین ریخته بودند، تمام کف زمین همانند یک نقاشی دلانگیز کاغذ دیواری شده بود. نمی دانست از کدامیک از اینهمه زیبایی و قشنگی لذت ببرد، اینهمه طراوت و شادمانی که طبیعت به او هدیه می داد زیادتر از حد تحمل او بود. دیگر دلش طاقت نیاورد پنجره را بست و فورا بارانی اش را پوشید و پوتین هایش را به پا کرد و از در خارج شد و آهسته آهسته از پله ها پایین رفت و از درب حیاط خارج شد. وارد خیابان که شد سرش را بالا کرد و به جایی که لحظاتی پیش از آنجا خیابان را نگاه می کرد گذاشت سپس بلافاصله مسیر نگاهش را تغییر داد و چشمش را به کف خیابان جایی که برگهای خشک فرش زمین شده بودند، دوخت. برگهای خشک را از زیر نظر گذراند برگهای خشکی که با بارش باران خیس شده بودند اما جانی نداشتند ، رنگشان زرد شده بود، بعضیهایشان هم زردیشان به قهوه ای سوخته می زد. آه پاییز با شما چه کرده؟ این جمله ای بود که در آن لحظه بر زبان راند. اندکی نگاه کرد خم شد و یکی از برگها را برداشت و در حالی از آن آب می چکید آرام نزدیک صورتش آورد و با بوییدن آن گفت: هنوز بوی زندگی می دی، چرا تو باید بمیری؟ در همان لحظه ماشینی از دور پیدایش شد این را از نور چراغی که زمین خیابان را روشن کرده و جلا و درخشش فوق العاده ای به برگهای روی زمین می داد فهمید، نگاهی به برگی که در دستش بود کرد و به آن گفت: نگاه نکن، الان این ماشین با همه سنگینیش از روی خونواده ات رد می شه، نگاه نکن، گرچه اونا مردن و هیچ دردی رو نمی فهمن. تمام وجودش با آن همه زیبایی و دلربایی پاییز غرق در غم بود، نگاهش را به کف خیابان دوخت ماشین نزدیکتر شد و با سرعت از روی برگهای بی شماری که زمین را پوشانده بودند رد شد. هیچ صدایی از هیچ برگی برنخاست،شروع به حرکت کرد. با آنکه دلش برای برگهای خشک می سوخت اما مجبور بود پایش را روی آنها بگذارد و بگذرد. دوباره حرفش را تکرار کرد: پایی با شما چه کرده؟ بعد از اندکی سکوت گفت: شما با من چه می کنید؟ دلم براتون می سوزه، دلم می خواد اینهمه زیبایی رو یه جا سر بکشم ولی وقتی می بینم شما برگهای خشک و زرد باید قربانی این همه زیبایی بشید دلم می سوزه. اما کاری از دستم بر نمیاد، این قصه های خشک(برگهای پاییزی) چه بخوایم و چه نخوایم سرنوشتی جز مرگ ندارن *********************************** چاپ شده در ۶ آذر در روزنامه آفتاب یزد سیاهی لشکر، هنرور یا نخودی سینما قدیما بهش می گفتن سیاهی لشکر، اما جدیدا یه اسم شکیل تر و هنری تر روش گذاشتن، بهش می گن هنرور. لازم می دونم که یه توضیحی رو همین اول این نوشتار بدم و اون اینکه تا سیاهی لشکر یا به قول هنرمندان امروز هنرور نباشی متوجه نمی شی من چی می گم. غصه هنرور رو فقط هنرور می فهمه، یادم میاد چند سال پیش خود من هنرور سینما بودم واسه یه روز کاری از اول صبح تا ساعت 6 بعدازظهر می رفتی سرکار آخر شب برگشتنی 2500 تومان حقوق بهت می دادن، فرقی هم نداشت که تابستون بود یا زمستون برف می اومد یا بارون، شب قبلش بهمون مسئول گروه هنرورا بهمون زنگ می زد و بهمون می گفت : فلانی فردا می تونی بیای؟ می گفتم : چه فیلمیه؟ می گفت : فلان فیلم. منم که کشته مرده سینما بودم قبول می کردم و اون می گفت ساعت 6 همون جای همیشگی باش. منم صبح کله سحر بیدار می شدم و تو تاریکی مسیر خونه تا محل سرویس رو بالاخره با هر جون کندنی بود می رفتم و خودمو می رسوندم به سرویس، آخه اون موقع صبح ماشین گیر نمی اومد که با خیال راحت سوار ماشین شم و ... . بیشتر مواقع مقصد شهرک سینمایی غزالی بود گاهی هم که البته خیلی کم پیش می اومد شهرک سینمایی دفاع مقدس تو مسیر جاده تهران - قم بود. یه بار هم جاتون خالی ما رو بردن احمدآباد مستوفی . اونجا لباس به هر کسی یه لباسی می دادن چون بیشتر کارهایی که ما رو برای سیاهی لشکری می بردن سریالهای تاریخی بود بنابراین بیشتر سرباز می خواستن. اما امان از زمانی که کار شروع می شد، سر بعضی فیلمها بعضی از آدمهای پشت صحنه چنان رفتاری با هنرورها می کردن که بیا و تماشا کن، هنرور بیچاره باید زمون از خونه بیرون اومدن پیه همه نوع بی احترامی رو به تن خودش می مالید البته رفتار بچه های پشت صحنه تو کارهایی که من سر فیلمبرداریشون حاضر بودم الحق و الانصاف خوب بود خیلی هاشون خیلی به من لطف داشتن نمی دونم شاید به خاطر وضعیت جسمیم بود اما بعضی هاشون مثل بقیه رفتار می کردن یادم میاد یه بار سر یه سریالی که اتفاقا فیلم سینماییش هم رو پرده سینماها رفت تو سرمای بدی ایستاده بودیم تو محوطه یه لوکیشن تاریخی که حدود 3 ساعت ما اونجا ایستادیم و انواع و اقسام نوشیدنی های گرم رو آوردن و بین عوامل تقسیم کردن اما دریغ از یه چیکه چای که بریزن تو حلق ما هنرورا، به قول معروف اگه تو حلق شما ریختن تو حلق ما هم ریختن. باز خدا پدرشونو بیامرزه که بهمون ناهار می دادن. اما اینکه میگن بازیگری شغل سختیه رو من تو یکی از این سریالها واقعا متوجه شدم و اون زمانی بود عصر یک روز سرد زمستونی زمانی که فردا همون روز من امتحان پایان ترم ریاضیات دانشگاه رو داشتم داشتم سخت مشغول ور رفتن با انتگرال و دیفرانسیل و تابع بودم که مسئول گروه هنروری باهام تماس گرفت و بهم گفت: پاشو بیا ، من که می دونستم بعضی از سکانسها رو شبها می گیرن گفتم: آخه الان که نمی تونم چرا صبح زنگ نزدید؟ گفت: الان بهم خبر دادن، گفتم من فردا امتحان پایان ترم دارم گفت: بعدا به من نگی نگفتی، خلاصه از ایشون اصرار و از ما انکار اما بالاخره مجاب شدم که درس رو بیخیال بشم و برم سر فیلمبرداری. خلاصه رفتم و اون شب یکی از شبهای سخت زندگی من بود چرا اونقدر هوای شهرک سینمایی غزالی سرد بود که حد نداشت. خلاصه شب رو به روز گذروندیم و سکانسهای شبانه اون سریال رو هم گرفتن و برگشتن. جا داره که از استاد حسین مختاری کارگردان اون سریال هم یادی بکنم که الحق و الانصاف تو مدتی که من کار هنروردی می کردم یکی از بهترین گروه ها رو داشتن اونجا بود که اندکی دلم آروم گرفت و با خودم گفتم: شاید بشه گفت ما اینجا سیاهی لشکر نیستیم. اون روزها گذشت و من سالهاست که کار هنروری نکردم اما خیلی از بچه های عاشق سینما هنوز دارن با روزی 2500 تومان هنروری می کنن و شاید لقب سیاهی لشکر براشون یه غنیمت باشه تا رفتاری که بعضی عوامل پشت صحنه باهاشون دارن. امیدوارم که همه اهالی سینما مثل کارگردانان خوب سینما یدالله صمدی و حسین مختاری و کمال تبریزی رفتاری منصفانه تر با بچه های هنرور داشته باشن چرا که اونها اگه عشق به سینما تو دلشون نبود سختی کار هنروری رو به جون نمی خریدن و ... چاپ شده در ۳ آذر در روزنامه آفتاب یزد دلم نمی خواهد این جمله کلیشه ای را که خودم هم چندبار در موردش نوشتم بگویم، می پرسید کدام جمله؟ همین که حتما تا حالا برای یک بار هم که شده برای دیدن فیلم به سینما رفتید، اما چه کنم هرچه گشتم جمله ای برای شروع این مقال که مناسبت با مطلبی که می خواهم بنویسم نیافتم، بنابراین به همین جمله بسنده می کنم و با اینکه یک جمله کلیشه ایست آن را می گویم: حتما تا حالا برای یک بار هم که شده برای دیدن فیلم به سینما رفتید بنابراین با فرض اینکه همه شما حداقل یکبار برای دیدن فیلم به سینما رفته اید ادامه نوشته را پی می گیریم. اجرای تشکیل دهنده برای دیدن یک فیلم عبارتست از نگاتیو و ویدئوپروژکتور و پرده عریض و طویل و سالنی که مردم داخل آن بنشینند و ... اینها هر کدام لازم و ملزوم یکدیگرند و تا یکیشان نباشد دیدن فیلم میسر نمی شود البته اگر بخواهیم به طور جزئی تر بنگریم عوامل دیگری هم در این میان دخیلند که مورد بحث ما نیستند و در این مقال نیز نمی گنجند، راستش را بخواهید از روی عمد می خواهم مسیر این نوشته را به سمتی ببرم که مد نظرم است تا در پایان به نتیجه ای که می خواهم برسم. شما تصور کنید یک فیلم پس از طی مراحل مختلف از مرحله پیش تولید و نوشتن فیلمنامه گرفته تا مراحل نهایی مثل صداگذاری و تدوین بالاخره پس از مدتها خون دل خوردن نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازیگران بالاخره به خط یکی مانده به پایان که همان اکران در سینماست رسیده (از آنجهت عرض کردم یکی مانده به پایان که فیلمها پس از اکران در سینما بعد از مدتی وارد شبکه خانگی می شوند) و برای اکران آن فیلم مشخص چند سالن سینما هم در نظر گرفته شده و قرار است از روز چهارشنبه به اکران در بیاید تبلیغات مناسب انجام گرفته ، عکس ها بر روی سینما زده شده اند و چه و چه و چه و بالاخره روز چهارشنبه از راه رسیده و مردم آمده اند که فیلم مورد بحث را ببینند مردم در سالن نشسته اند برق ها را خاموش می کنند چند لحظه بعد ویدئوپروژکتور روشن می شود و تصویر شروع به حرکت می کند فیلم به نمایش در می آید سالن در سکوت فرو می رود و تنها و تنها صدای بازیگران است که بر روی نوار به همراه فیلم ضبط شده، اندکی می گذرد چیزی حدود یک ساعت تماشاچیان غرق در داستان فیلم شده اند( اجازه می خواهم چند سال به عقب برگردیم چیزی نزدیک به 15 سال، البته شاید اتفاقی که اکنون می خواهم از آن سخن بگویم هنوز هم در قرن بیست و یکم در برخی از سینماها بیفتد اما این اجازه را بدهید که چند سال به عقب برگردیم) تماشاچیان مشغول تماشای فیلمند آرتیست فیلم مشغول هنرنمایی است داستان فیلم به اوج رسیده که ناگهان تصویر بر روی پرده گم می شود چند ثانیه می گذرد صدای سوت و جیغ سالن را پر می کند همه برمی گردند و به پشت سرشان نگاه می کنند دقیقا به جایی که نور از آنجا بیرون می آمد، همانجایی که هیچکس به آن توجه نمی کند، چند لحظه بیشتر طول نمی کشد فیلم دوباره به نمایش در می آید . مثل تمام فیلمهای دیگر که در جایی شروع می شوند و در جایی به پایان می رسند فیلم تمام می شود و تیتراژ پایانی هم پخش می شود و سالن خالی می شود از جمعیت. اما ما هنوز آنجا هستیم، در سالن، هیچکس توجه به این موضوع نکرد که سوت ها و جیغ ها برای که به صدا در آمدند، هیچکس به این موضوع فکر نکرد که چه شد که فیلم دوباره به نمایش درآمد و تماشاچیان توانستند بقیه فیلم را تا آخر ببینند. از پله ها بالا می رویم، در کنار سالن دربی نمایان است سالن که تاریک است درب مورد نظر معلوم نیست اما اکنون که برق روشن است می توان آن را دید. به سمت درب می رویم، با خود می گویم این همه سخن گفتی و لازم و ملزوم کردی اما به این جای قضیه توجه نکردی که در آنجا، آنجا که نور از ان بیرون می آید چه خبر است؟ درب را باز می کنیم و از پله های مندرسی که بازیک هم هستند بالا می رویم درب دیگری را می بینیم که اندکی نیمه باز است به سوی درب می رویم نوری به همراه دودی از آنجا بیرون می آید مولکولها در میان دود و نور به رقاصی مشغولند درب را در حالی که صدای جیییییز ممتدی می کند باز می کنیم. آه چشمانمان چه می بینند اتاقی کوچک که روی دیوارش پوستر فیلمی قدیمی زده شده جلوی رویمان است به داخل می رویم در یک عالمه نگاتیو و بسته فیلم اینجاست آن پشت و پسل ها کسی را می بینیم، باورمان نمی شود در این دخمه مانند بشود برای ساعتی دوام آورد اما اینجا مردی وجود دارد با موهایی ژولیده و عینکی بر چشم و صورتی مملو از ریش های سفید در حالی که سیگاری گوشه لب دارد و نور منظره پیش رویمان را چنان زیبا کرده که یادمان می رود که کجاییم و می پنداریم در یکی از اتاقهای خدمتکاران کاخ باکینگهام هستیم که پیرمرد از لابلای تاریخ بیرونمان می کشد و می گوید: بله؟ کاری داشتید؟ ما نگاهش می کنیم و می گوییم: هیچ فقط آمدیم ببینیم سوتها برای که به صدا در آمدند، پیرمرد آهی می کشد و می گوید: چقدر دیر، اینهمه ساله من اینجام و تا حالا هزار بار نگاتیو پاره شده بعد از اینهمه سال تازه فقط دو نفر اومدن، اما همینم غنیمته، من به همینم قانئم، خدا رو شکر که بالاخره یکی هم یاد من افتاد، با خجالتی تاریخی بابت تمام بی مهری ها به این پیرمرد که به آپاراتچی معروف است از پله ها پایین می آییم و ازسالن خارج می شویم و با خود می گوییم شاید همه عوامل لازم دست به دست هم بدهند تا یک فیلم به نمایش در آید اما شرط اصلی و اساسی در داخل این سالن مردی است که آن بالا در آن اتاق نشسته و خیلی ها او را نمی بینند. ********************************** چاپ شده در ۲۱ مهر در روزنامه آفتاب یزد درد دل يك عدد تخم مرغ: من گرانمايه ترين خوردني تاريخم هيچوقت هيچكس منو دوست نداشت، هميشه هركي گرسنه اش مي شد و ديگه هيچي گيرش نميومد، مي اومد سراغ من. يه تابه برمي داشت و با يه كبريت گاز رو روشن مي كرد و دو قاشق روغن مي ريخت تو تابه و پوست منو مي شكست و مي انداختم توي تابه و چند ثانيه بعد در حاليكه از صداي جلز و ولزم كيفور شده بود يه ذره نمك مي ريخت روم و گازو خاموش مي كرد و ... مي رفت سر سفره و دِ بخور. تازه اين روزگار خوشم بود . گاهي مي ديدي بعضي ها واسه صدقه سري بچه هاشون و دور شدن چشم شوري منو برمي داشتن و هي با ذغال خط خطيم مي كردن و يه سكه مي ذاشتن كنارم و منو مي چپوندن تو يه دستمال و هي ورد مي خوندن هي فشارم مي دادن بلكه بشكنم. جالب اينجا بود كه هر وردي هم كه مي خوندن محكمتر فشارم مي دادن و جالبتر اينجا بود كه با پررويي مي گفتن عجب!!! نمي شكنه لامصب. بعد كه وردشون تموم مي شد و من هنوز سالم بودم و نشكسته بودم انگار كه نذر شكستن من رو كرده باشن همچين با غيض منو مي كوبوندن به ظرف و له و لوردم مي كردن و همونطوري مي انداختنم دور و مي گفتن بتركه چشم حسود و بخيل و ... شانس مي اوردم با چكش نمي افتادن به جونم و خرد و خاكشيرم نمي كردن. تازه اين روزگار خوبم بود گاهي يكي كه يه ماشين نو مي خريد منو با سه تا ديگه از دوستامو مي ذاشت زير لاستيكاي چهار تا چرخشو ماشين رو روشن مي كرد و با خيال راحت پاشو مي ذاشت رو گاز و از رومون رد مي شد، اون موقعها هيچكي منو دوست نداشت هيچكي برام ارزش قائل نبود، خوب مفت و ارزون بودم ، به قول اقتصاد دانها جزء كالاهاي گيفن( پست) بودم ارزشي نداشتم كه، شايد هم بنده هاي خدا حق داشتن با من اونطور رفتار مي كردن خلاصه ما شده بوديم بي ارزش و هيچكي برامون تره هم خرد نمي كرد، تازه اين روزگار خوشم بود، گاهي وقتا سر فيلمبرداري واسه يه سكانس و برداشت يكي دو تا شونه از همنوع هاي منو يه باركي از دستشون ول مي كردن يا پرت مي كردن سمت همديگه و خيلي راحت مي شكستنو و كارگردان هم مي گفت:كات، خوب نبود از اول، دو تا شونه ديگه بياريد. خلاصه اين بود روز و روزگار من و موجوداتي شبيه من، اما از اونجا كه هميشه در روي يه پاشنه نمي چرخه بالاخره گردونه روزگار گشت و گشت و گشت تا اينكه عاقبت يه روز مرغ خوشخوان و خوش صولت گردون شروع كرد واسه ما ترانه خوندن و اونم چه ترانه اي، آروم آروم ديدم آدمها( همونا كه اصلا منو دوست نداشتن و برام ارزش قائل نبودن ) رفتار و خلق و خوشون با من عوض شد، ديگه با مهربوني باهام رفتار مي كردن و كلي احترام و عزت بهم ميذاشتن، مي ديدم كه حرفم شده نقل مجلس اين و اونو تو روزنامه ها و مجله ها كلي مطلب راجع بهم مي نويسن و عكسمو مي ذارن تو صفحه هاشون اونم با سايز بزرگ، با خودم گفتم خدايا چي شده؟ چه اتفاقي افتاده؟ اين همه عزت و احترام واسه چيه؟ چي شده كه شديم عزيز دل همه و تا اسممون مياد همه مودب مي شن، دردسرتون ندم خيلي كنكاش كردم تا بالاخره پي بردم كه سرنخ اصلي قصه رو پيدا كردم. چيزي كه فهميدم اين بود كه سر نخ اصلي ماجراي عزيزدردونه شدن من با اسكناسهاي تو جيب همون آدمها رابطه مستقيم داشت، فهميدم كه قيمت من بالا رفته، اونم نه از اين بالاهاي معمولي، از اون بالاهاي عجيب، از اون بالاهاي پر ارج و قرب ، خيلي صعود كردم، اونقدر صعود كردم كه آدمها رو از اون بالا كوچيك مي بينم، دست نيافتني شدم، مهم شدم، ديگه كسي جرات شكستن منو نداره، كسي ديگه منو زير لاستيكش نميذاره، راستش از يه بابت خوشحالم اونم اينكه اين گروني واسه هركي بد شد واسه من و همنوعام خيلي خوب شد واسه اينكه آدمها قدرمونو مي دونن، باهامون مهربوني مي كنن، كسي چه مي دونه شايد همين الانم واسه خيليا گرونترين غذاي روزانه باشم و ... ********************************** چاپ شده در 19 مهر در روزنامه آفتاب یزد 







